ربيعه اوزدن از زنان اسلامگراي تركيه، پس از سفر به ايران مشاهدات خود را در چارچوب كتابي به رشته تحرير در
آورده است. او در كتاب خود نوشته است كه در ايران از اسلام خبري نيست، بلكه اصول و قواعدي حكومتي در جريان است كه به نام اسلام اعمال مي شود.ربيعه اوزدن، در كتاب خود نوشته است در ايران، به رغم آنچه در ظاهر به چشم مي خورد، «از اسلام خبري نيست»
كتاب «ملكه هاي تهران»، حاصل سفر ماه رمضان سال ۲۰۰۶ ربيعه اوزدن كازان به ايران است. ربيعه اوزدن كازان نامزد سابق محمد علي آغجا است كه در ۱۳ مهي ۱۹۸۱در جريان سوء قصد تروريستي نافرجام به جان پاپ ژان پل دوم، در رم دستگير شد و به شهرتي جهاني دست يافت.
ادامه مطلب
حدود يك ماه پيش بود كه اسم يكي ديگر از زنان فعال و يكي از اعضاي كمپين يك ميليون امضا در فضاهاي خبري پررنگ شد: زينب پيغمبرزاده

دانشجوي سال آخر جامعهشناسي كه بعد از گرفتن احضاريه، مرتبط با حضور زنان مقابل دادگاه انقلاب در تاريخ ۱۳ اسفند، به دادگاه رفت. به محض ورود، با توهين قاضي و منشي روبهرو شد: «گلهمند بودند كه هرچه را به ما ميگويند در سايت و وبلاگمان مينويسيم؛ و از اين مسأله هم ناراحت بودند كه چرا با وجود اينكه بچهها بازداشت ميشوند، بازهم به فعاليتهاي خودشان ادامه ميدهند. براي همين كمپين و تمام شخصيتهايي را كه درآن فعال هستند به مسخره ميگرفتند. مثلا يك آقايي در را باز كرد كه با آقاي سبحاني قاضي پرونده كار داشت. آقاي سبحاني و منشيشان شروع كردندبه فرياد زدن و اينكه نيا تو! در را ببند! الان هيچي نگو! اگه حرف بزني اسم و مشخصاتت روي سايتها منتشر ميشود».
زينب را مدتي بعد از آزاد شدنش پيدا كردم. او صبح روز ۱۷ ارديبهشت به دادگاه انقلاب رفت. از او وثيقهاي ۲۰ ميليون توماني خواستند؛ و چون امكان فراهم كردن اين مبلغ را نداشت، از همانجا به اوين منتقل شد
۹ روز بعد، سختي و تاخيرها را (به قول پدرش) گذراند و عاقبت دور از زندان، در ميدان كاج سعادت آباد، بدون پول و دست خالي، از اتومبيلي با شيشههاي دودي پياده شد
آن روز از شدت معده درد و مشكلات گوارشي كه از زندان با خود آورده بود، در درمانگاه بستري شد. حالا بعد از طي مراحل مختلف پزشكي آرامتر شده
به او تلفن ميكنم تا در مورد موضوع ديگري صحبت كنم: زندان زنان از ديد يك جامعهشناس
ادامه مطلبو بخون
ادامه مطلب
يكي از مسوولان دولتي استان بالتيك بيان داشت فرزندان مهاجران ليتواني در جمهوري ايرلند به علت داشتن زيبايي فراوان در مقايسه با همكلاسي هاي ايرلندي خود مورد آزار و اذيت قرار مي گيرند
ريمانتو اسلاسويكيت يكي از مسوولان نظارت به وضعيت كودكان ليتواني اين ادعا را پس از بازديد از شرايط تحصيلي اين كودكان در جايي كه 120 هزار مهاجر ليتواني زندگي مي كنند به زبان آورد
او قصد دارد نتيجه گزارش خود را هفته آينده به پارلمان ليتواني ارسال كند. اين زن در مصاحبه يي با روزنامه ها تصوير كريهي از برخورد ساكنان ايرلند ارائه كرده و بيان داشته كه شعار «سرزميني با هزاران خوشامدگويي» دروغي بيش نيست
ادامه مطلبو بخون
ادامه مطلب
يك سال؛ 70 مورد ازدواج موقت، 170 مورد دائم
محمود حيدريآقايي، جدا از اينكه 18 ماهي است سردفتر ازدواج و طلاق است، فوق ليسانس تاريخ اسلام دارد و اكنون نيز در دانشگاههاي مختلف تدريس ميكند و در ضمن مشاور حقوقي نيز است
تاكنون چند مورد ازدواج دائم و موقت داشتيد
70 مورد ازدواج موقت و 170 مورد ازدواج دائم، البته اين نكته را در نظر داشته باشيد كه اين جداي از مراجعيني است كه به ديگر جاها معرفيشان ميكنم يا تماس تلفني دارند و من نيز پشت تلفن جوابي به آنها نميدهم، در ضمن من به شدت پرهيز دارم از اينكه دفترم به عنوان پايگاهي براي اين كار شناخته شود
ادامه مطلبو بخون
ادامه مطلب
دموكراسي روي كاغذ
حدود شش سال است كه در افغانستان قانون اساسياي دمكراتيك تصويب گشته است. همچنين در شش سال اخير ميليونها دلار پول وارد اين كشور شده است. بسياري در ابتدا ميپنداشتند كه افغانستان ميتواند با پول و قانون اساسياي
دمكراتيك در مدتي قابل پيشبيني مشكلهايش را حل كند. اما اين توهمي بيش نبود، چون مردم افغانستان بيش از ۲۵ سال است كه تنها جنگ، خشونت و نفرت را تجربه كردهاند و براي اكثريت مردم افغانستان دمكراسي و حقوق بشر مفاهيمي بيگانهاند. افزون بر اين، سنت در افغانستان بس قدرتمند است، سنتي كه بيش از همه زنان از آن رنج ميبرند. براي مثال هنوز هم همچون گذشته در موارد خشونت خانگي اين قربانيان خشونتاند كه مجازات ميشوند. زندان زنان در شهر قندوز نمونهاي است از بيحقوقي زناني كه قرباني سنت و نبود فرهنگ دمكراتيكاند
ادامه مطلبو بخون
ادامه مطلب
در زير چند نظر از ساكنان تهران را درباره ازدواج موقت بخوانيد و نظرات خود را به ما بگوييد
ادامه مطلبو بخون
ادامه مطلب
كارگران كشور آفريقاي جنوبي كه پيش از اين بابت حقوق و مزاياي شغلي خود دست به اعتصاب زده بودند به تازگي شكايت جديدي مطرح كرده اند كه در نوع خود جالب توجه است.
به گزارش رويترز، كارگران آفريقاي جنوبي شكايت دارند كه سختي هاي كار روزانه انرژي لازم براي روابط جنسي را از آنها سلب كرده و ديگر از توان كافي براي پرداختن به روابط زناشويي برخوردار نيستند!
"مونوره كاليپي"، رييس منطقه اي فدراسيون اتحاديه هاي تجاري كاساتو در آفريقاي جنوبي با اعتراض به شرايط سخت كاركنان گفت: شرايط كاري به قدري مشكل شده كه كاركنان ديگر نمي توانند به روابط جنسي خود بپردازند.
وي افزود: سختي كار در كارخانه ها و محيط هاي كاري به حدي بالاست كه وقتي شبانگاه به خانه برمي گرديد توليد نسل به مشكلي برايتان تبديل مي شود!
گفتني است كاركنان بخش دولتي آفريقاي جنوبي از سال 2004 در حال مذاكره با مقامات دولتي براي افزايش حقوق خود هستند.
«با صدايي به نرمي عسل، چهرهاي ظريف، و موهاي بلند خود، تصوير يك شاهزاده خانم شرقي را دارد. اما اين آوازهخوان جوان ايراني در كشورش نميتواند هنرش را عرضه كند
اينها را روزنامهي فرانسوي «فيگارو» نوشت. در توصيف مهسا وحدت كه به گفتهي نويسنده «آوازهخواني كه در كشورش سانسور شده و بايد در پاريس در چارچوب فستيوال زنان شرقي آوازهايش را سر دهد

مهسا و مرجان وحدت
فرداي آن روز، روي صحنهي شهر موسيقي، در پاريس—سيته دو لا موزيك—مهسا همراه خواهرش مرجان و همراهي ني اميرحسين ميرآبادي آوازهايش را سر داد. يكشنبه، بيستوهفتم ماه مه برابر با ششم خرداد. برنامهي بسيار جالبي كه دو ساعت طول كشيد. با الهام از موسيقي بومي و محلي، فولكلوريك، و سنتي آنگونه كه خودشان تنظيم كرده بودند. استقبال تماشاگران فرانسوي از اين برنامه بينظير بود. در فستيوالي كه زنان آوازهخوان برجستهاي از تايوان، چين، اندونزي، مراكش، الجزاير، پاكستان، ازبكستان در آن هنرنمايي كردند
دلفين مينويي، روزنامهنگار فيگارو، با عنوان "صدايي كه در ايران ممنوع است" نوشت: «اين بانوي هنرمند ايراني كه براي فستيوال آواز زنان شرقي به پاريس آمده از نادر هنرمنداني است كه از كشورش نگريخته. مهسا وحدت فمينيستي است كه از حق زنان كشورش در زمينههاي هنري دفاع ميكند. او صدايش را از مادربزرگش به ارث برده، كسي كه همواره اشعار قرةالعين، شاعرهي پيشرو و برجستهي ايران و از پيشتازان جنبش فمينيستي در ايران، كه در دوران قاجار به دستور ناصرالدين شاه اعدام شد، را ميخواند. به گفتهي مهسا اين شاعره يك سمبل مبارزهي زنان است. اين زن يك نمونه بود. و ميافزايد: وي نيز براي شناسايي حقوق زنان ايران به ويژه در زمينههاي هنري، مبارزه ميكند
مهسا به فيگارو ميگويد: «در دوران پادشاهان قاجار زنان در ايران فقط ميتوانستند و حق داشتند در اندروني آواز بخوانند به عبارت ديگر در حرم .» و ميافزايد: «اما در دوران پهلوي 1925- 1979 بود كه زنان سرانجام خود را شناساندند و مقابل مردم آواز خواندند

مهسا وحدت در "فيگارو"
مهسا در آن زمان بسيار جوان بود. زير بمبارانهاي صدام حسين بود كه نخستين درسهاي پيانو را آغاز كرد. با خريد پيانوي دست دوم از يك دوستش، كه براي آوردن آن با يك كاميون كوچك به رشت، شمال ايران، رفتند. بعد همراه مرجان، خواهرش كه سه سال از او كوچكتر بود، به طور مخفيانه به آموزش آواز از خانم پري ملكي، يكي از معدود خوانندگاني كه ايران را ترك نكرده بود، مشغول شدند. او به آنها آوازهاي سنتي ايران را ياد داد. روي اشعار حافظ و مولوي و... بعد نوبت كنسرتهاي مخفيانه و خانوادگي رسيد. كه به دليل ممنوع بودن آوازخواني زنان، شنوندگانش را در همين كنسرتهاي خصوصي پيدا ميكرد . تنها آلبومي هم كه توانست در ايران ضبط كند و اجازهي انتشار گيرد، «ريشه در خاك» نام دارد. زيرا به گفتهي مهسا: او در كشوري زندگي ميكند كه صداي مردان در آن شنيده ميشود و زنان خاموشند
يكشنبهي گذشته كه براي تهيه برنامهاي از كنسرت مهسا و مرجان وحدت، براي زمانه به آمفيتئاتر شهر موسيقي پاريس رفتم و همراه تماشاگران پرشمار فرانسوي از جاذبهي موسيقي بومي و سنتي ايران و آوازهاي عسلي دو خواهر هنرمند ايراني لذت بردم و هر بار همراه حاضران به شدت براي آنها دست زدم، به اين نتيجه رسيدم كه صداي زنان ايران، هرگز خاموش نخواهد شد. آنها حالا در فستيوالهاي مختلف جهان نمايندگان نسل تازهي آوازهخوانهاي زن ايرانند.
آلبوم تازهي آنها در نروژ منتشر شده، توسط يك تهيهكنندهي نروژي با عنوان «لالاييهاي كشورهاي محور شرارت!» و دو آلبوم ديگر آنها نيز بهزودي در خارج از ايران منتشر ميشود
فليسيداد داوريي يكي از اين زنان بود. او متولد 22 نوامبر 1928 در ماسباته فيليپين است. يكي از روزهاي بهار سال 1943 ميلادي 3 كاميون مملو از سربازان ژاپني از پادگاني نزديك شهر كوچك محل اقامت او به مدرسه اي آمدند كه فليسيداد در آن مشغول تحصيل بود.
معلمهاي ژاپني مدرسه ، دانش آموزان را براي اجراي سرود در برابر سربازان ژاپني آموزش داده بودند. ژاپني ها هر منطقه اي را كه اشغال مي كردند با اخراج معلمان بومي مدارس ، معلمان ژاپني را به جاي آنها به كار مي گماردند. فليسيداد در آن زمان 15 ساله بود. او يكي از اعضاي گروه كر بود. روز بعد معلم ژاپني به فليسيداد گفت: سربازان ژاپني آنقدر از نحوه اجراي سرود او خوششان آمده كه مي خواهند به او جايزه بدهند، شرط دريافت جايزه اين بود كه به كسي درباره آن چيزي نگويد و براي گرفتنش به پادگان ارتش ژاپن در حومه شهر برود.
فليسيداد آنقدر به وجد آمده بود كه روز بعد به جاي آن كه به مدرسه برود، راهي پادگان شد. او آنجا به جاي آن كه با دانش آموزان برگزيده ديگر براي دريافت جايزه شان مواجه شود، زناني سرخورده و بيمار را ديد كه در محوطه اي محصور مشغول شستشوي لباس هاي سربازان ژاپني و طبخ غذا براي آنان بودند. او كم كم نگران شده ، مي خواست از پادگان خارج شود كه دژبان ها او را به اتاقي در گوشه اي از پادگان بردند و از او خواستند منتظر بماند تا جايزه اش را دريافت كند. ساعتي بعد، 5 سرباز ژاپني وارد اتاق شدند و پس از آن كه بشدت او را مورد ضرب و جرح قرار دادند، به او تعرض كردند. اين وضعيت 3 روز ادامه داشت تا اين كه فليسيداد دچار تبي شديد شد.
سربازان ژاپني مترجمي بومي را بر بالين او آوردند. فليسيداد در حالي كه به دست و پاي مترجم بومي افتاده بود، از او خواست او را بكشد يا شرايط خروجش را از پادگان فراهم آورد. بخت با او يار بود، چون مترجم بومي رزمنده پادگان را متقاعد كرد كه فليسيداد در آستانه مرگ است و بايد هر چه سريعتر از پادگان خارج شود.
وقتي با مشقات زياد خود را به خانه رساند، 24 ساعت از هوش رفت.
والدينش پس از آن كه دريافتند در پادگان ژاپني ها چه اتفاقي براي او افتاده ، ساعتها گريستند. يك سال قبل خواهر بزرگتر فليسيداد هم مفقود شده بود. بي آن كه هيچ گاه بتوانند خبري از سرنوشت او كسب كنند.
پدرش از ترس اين كه سربازان ژاپني بار ديگر درصدد بازگرداندن فيلسيداد به پادگان برآيند، او را به روستايي در همان حوالي برد تا دخترش نزد دايي و خانواده اش بماند. او تا وقتي سربازان امريكايي در حدود يك سال بعد فيليپين را اشغال كردند، نزد دايي اش ماند. او پس از آن ماجرا هميشه روحش در عذاب بود و با پايان جنگ احساس كرد ديگر نمي تواند در شهر كوچك محل اسكان والدينش باقي بماند. او از بازگو كردن ماجرا براي ديگران وحشت داشت ؛ چون نمي دانست آنها در صورت آگاهي از اين مساله چه احساسي نسبت به او خواهند داشت و به همين دليل تا همين اواخر اين خاطره تلخ و وحشت آور را در سينه حبس كرده بود.
رييس اداره پيشگيري از حوادث و سوانح وزارت بهداشت اعلام كرد سالانه سالانه 50 هزار نفر در ايران به علت حوادث گوناگون به كام مرگ ميروند كه حدود 28 هزار نفر آن قربانيان حوادث ترافيكي هستند
به گفته عليرضا مغيثي، سقوط، سوختگي و غرقشدگي از حوادث ديگري هستند كه جان ايرانيها را ميگيرد
![]()
به گزارش فارس، رييساداره پيشگيري از حوادث و سوانح وزارت بهداشت افزود: "سالانه 28 هزار نفر فقط به علت حوادث رانندگي جان خود را از دست ميدهند و حدود 600 هزار نفر نيز به همين علت مجروح ميشوند كه اين حوادث سالانه 6 ميليارد دلار هزينه به كشور تحميل ميكند كه معادل 5 درصد درآمد ناخالص ملي كشور است
مغيثي خاطرنشان كرد: "25 درصد اين حوادث مربوط به موتورسواران است كه حدود 70 درصد آنها به علت نداشتن كلاه ايمني و براثر ضربه مغزي جان خود را از دست ميدهند و همين حوادث سالانه حدود 5/1 ميليارد دلار خسارت و 220 سال از عمر ايرانيان را ميگيرد و البته كل حوادث ترافيكي سالانه به از دست رفتن يك ميليون و 200 هزار سال از عمر ايرانيان منجر ميشود
اين ميزان تلفات در حوادث رانندگي در ايران بيش از بسياري از جنگهاي خونين داخلي در كشورهاي بحران زدهاست
وزارت بهداشت عراق كشتهشدگان ناآراميهاي عراق در سال 2006 را در حدود 22 هزار نفر اعلام كرد. اين رقم گرچه به دليل اوضاع آشفته عراق از دقت كافي برخوردار نيست اما شايد براي مقايسه روشنگر باشد. به ديگر سخن كشور ايران به گستردگي يك جنگ داخلي تلفات رانندگي دارد
اين تنها 28 هزار نفر نيستند كه در ايران جان ميبازند. سالانه دستكم 28 هزار خانواده در ايران دچار شوك از دست دادن يك عضو خود ميشود
بيماريهاي رواني و افسردگي وابستگان قربانيان، كمترين چيزي است كه سالانه در ميان جامعه ايراني سرشكن ميشود
دختر «ام هيبا»، هنگامي كه در عراق بود، دختري متعهد بود كه حجاب را رعايت ميكرد و در درسهايش بسيار جدي بود. اين دختر شانزده ساله، هر روز نماز صبح را پيش از رفتن به مدرسه نيز ميخواند.
به گزارش سرويس بينالملل «بازتاب» به نقل از «نيويوركتايمز»، همه اين داستانها پيش از آن بود كه نظاميان، زندگي آنان را در بغداد تهديد كنند و امهيبا و دخترش هيبا، مجبور به مهاجرت به سوريه در بهار سال گذشته شدند. در آنجا آنان شغلي نداشتند و بيماري ديابت پدر پير امهيبا نيز شدت پيدا كرد.
امهيبا از روي ناچاري و در پي توصيههاي يكي از آشنايان عراقي، دخترش را براي كار به يك كلوپ شبانه براي خودفروشي برد.
او ميگويد: «ما عراقيها مردم باعزتي بوديم، اما در جنگ همه چيزمان را از دست داديم، حتي شرفمان را».
براي همه كساني كه در دمشق زندگي ميكنند، چشم بستن بر خودفروشي پناهندگان عراقي در اين شهر، كار بسيار مشكلي است.
در مركز دمشق، هم مرداني هستند كه تبليغ تجارت خودشان را مينمايند و زنهايي كه با لهجه عربي عراقي، مردها را به خوردن يك استكان چاي دعوت ميكنند.
شهرت راه دمشق به صيدنايا كه زماني به وجود زايران فراوان مسيحي و مسلمان مشهور بود، هماكنون به فاحشههاي عراقي تغيير يافته است.
بسياري از اين زنان و دختران، كه عدهاي از آنان نوجوان هستند، جزو پناهندگان اخير عراقياند. شماري از آنان به اين كار مجبور شده و يا فريب خوردهاند اما بيشتر آنان ميگويند كه راه ديگري براي تأمين معاش خود و خانوادهشان ندارند. اين گروه، يكي از نشانههاي آشكار بحران پناهندگان عراق است كه در ماههاي اخير در سوريه به حد انفجار رسيده است.
بنا بر آمار كميسارياي عالي پناهندگان سازمان ملل متحد، هماكنون حدود 2/1 ميليون نفر پناهنده عراقي در سوريه زندگي ميكنند.
گزارش سازمان ملل در سال گذشته، نشان داد با توجه به اوضاع اقتصادي نامناسب اين پناهندگان، بيشتر دختران و زنان آنان به شدت نيازمند خودفروشي پنهاني از ديد اقوام و خانواده يا با آگاهي آنان هستند و در مواردي كه خانواده اطلاع دارد، عموما رئيس خانواده، مشتريان را به خانه ميآورد.
گروههاي حقوق بشري ميگويند، با توجه به افزايش خشونتها در عراق، جمعيت پناهندگاني كه بيشتر يك زن رياست آنان را بر عهده دارد و مردشان را در خشونتها از دست دادهاند، رو به افزايش است.
خواهر «مري كلود نداف»، از اعضاي «پيمان مراقبان خوب» در دمشق كه به پناهندگان عراقي كمك ميكند، ميگويد: «در يك محله كوچك، حدود 119 خانواده عراقي هستند كه رياست همه آنان را زنان بر عهده دارند. اين زنان كه برخي براي نخستين بار در خارج از خانه كار ميكرده، در كشوري زندگي ميكنند كه داراي درصد بيكاري بالايي است؛ بنابراين، تنها منبع درآمدشان را خودشان ميبينند.
به گفته خواهر مري، مثلا سه خواهر در يك خانه هستند كه هر سه به اين كار مشغولند و درآمد را براي بزرگ كردن بچههايشان بين يكديگر تقسيم ميكنند.
بيش از سه سال پس از حمله آمريكا به عراق، فاحشگي عراقيها در سوريه مانند هر خودفروشي ديگري ممنوع بود، اما «ديترون گونتر»، از مقامات دفتر دمشق آژانس پناهندگان سازمان ملل، ميگويد: دولت سوريه سرانجام سكوت خود را شكست. او ميگويد: «نگراني ما از بابت نوجواناني است كه به اين كار مجبور و يا حتي به سوريه قاچاق ميشوند كه در اين مورد مذاكرات ويژهاي با دولت سوريه انجام دادهايم كه گام بزرگي در اين راستاست».
«مونا اسد» از وكلاي زنان در سوريه ميگويد: تنها مشكل اين نيست. مدارس ما نيز لبريز شده، قيمت غذا و حملونقل افزايش يافته و ساختار لازم براي مبارزه با اين مشكلات وجود ندارد. هيچ اردوگاه يا مركز بهداشتي براي اين زنان وجود ندارد.
ماريا، يكي از زنان عراقي جواني كه در كلوپهاي شبانه كار ميكند، ميگويد: پس از عراق من سرزميني ندارم و حتي حاضرم چهار دست و پا به كشورم بازگردم.
عده زيادي از زنان و دختران به مشتريانشان پيشنهاد ميدهند كه تنها در ازاي دويست دلار، هر جا بخواهند با آنان بروند.
صاحب كلوپ شبانهاي كه هيبا در آنجاست ميگويد: ما با مردم عراق همدردي ميكنيم. هر دختر، دست كم شبي پانصد ليره پيش ما دارد و نسبت به دختراني كه خانوادههايشان مشكلات حادتري دارند، بيشتر كمك ميكنيم.
امهيبا نيز همدردي و كمك كلوپداران را تأييد ميكند.
فاحشههاي ارزان عراقي، سوريه را به مقصد محبوب توريستهاي علاقهمند به سكس از كشورهاي ثروتمندتر خاورميانه تبديل كردهاند و در اين ميان، فاصله زماني شش ساعته دمشق تا مرز عربستان با ماشين، مردان سعودي بسياري را به سوريه كشانده است.
اين در حالي است كه زنان ديگر مليتها نيز مانند روسها و مراكشيها در سوريه كار ميكنند.
اما در پس پرده اين همه زرق و برق و ديسيپلين، آنچه ناديده و ناشنيده است اين که با طرح کوچکترين شکايتي از سوي پرستاران، مسئولان از بستن قرارداد دوباره با آنان خودداري كرده و به راحتي آب خوردن، آنان را اخراج ميكنند
اين در حالي است كه حقوق و مزاياي يک پرستار معمولي با سابقه سه الي چهار سال در اين بيمارستان، به زحمت شايد به سيصد هزار تومان برسد و با سابقههاي بالاتر و داشتن مسئوليت، هم کمتر از چهارصد و پنجاه هزار تومان است، حال آن که همه پرستاران اين بيمارستان در هر ماه، دستكم سي شيفت کاري دارند؛ يعني هيچگونه تعطيلي معمول مثل جمعه براي آنان معنايي ندارد و اگر قرار باشد يک روز تعطيل داشته باشي بايد به جاي آن، يک شيفت اضافي خدمت کني كه البته اين مطلب در ديگر بيمارستانها به اين شدت نيست
بنده از قانون کار اطلاعات چنداني ندارم، ولي آيا اين قانوني است که يک پرستار يا يک کارگر، بايد به تعداد روزهاي ماه، شيفت کاري بدون تعطيلي داشته باشد
شما مقايسه کنيد يک معلم در يک سال، سه ماه تعطيلي تابستاني، سيزده روز تعطيلي نوروزي، تعطيلات به مناسبتهاي مذهبي و ملي دارند و همه جمعهها نيز تعطيل است و بيشترين ساعت کاري آنان تا 2 بعد از ظهر است و البته كه شب کاري و شيفت شب هم ندارند، اما با وجود اين، حقوق و مزايايشان به قدر چشمگيري ترميم شده، اما باز هم کافي نيست. اين در حالي است که پرستاران، تعطيلات تابستاني ندارند، تعطيلات ملي و مذهبي ندارند، سيزده روز تعطيلي عيد ندارند، جمعه و شنبه برايشان فرقي ندارد و با اين حال، از معلمان محترم هم کمتر حقوق ميگيريم و صدايمان هم به هيچ جايي نميرسد. البته از حق نميشود گذشت که وضع پرستاران شاغل در بيمارستانهاي دولتي، دستكم ده درصد بهتر از بخش خصوصي است و اهتمام احتمالي دولت و مسئولان، معطوف به بخش دولتي است
در آخر به اين اشاره ميکنم که هماكنون حقوق يک بنا در روز، دستكم بيست هزار تومان به بالا، حقوق يک کارگر روزمزد ساختماني، هفت الي هشت هزار تومان و درآمد روزانه يک راننده آژانس يا تاکسي، حداقل ده هزار تومان است (که يقينا بيش از اين حرفهاست) و
اما درآمد يک پرستار با مدرک کارشناسي و تمام استرسهايي که با جان آدمها سر و کار داريم، نوع شيفتها و ساعات کاري، دخل و خرج زندگي، زن و بچه، اجاره، رفت و آمد و ... به ماهي دويست و پنجاه تا سيصد و پنجاه در بخش خصوصي خلاصه ميشود
بنده پيشنهاد ميکنم براي کساني که منکر اين قضيه هستند و يا مسئولاني که البته برايشان اهميتي ندارد و در پي توجيه اين امر هستند، تنها يک ماه ـ نه يک هفته و نه فقط دو روز ـ بيايند و از آغاز تا پايان يک شيفت از نزديک با ما باشند و تلاش و نجابت ما را تجربه کنند

