روح خانم "مهستي "شاد، كه خود بنده ارادت خاصي به هنر ايشان (تا قبل از سال ۵۴ )دارم و هنوز هم آثار پيش از آن سالهاي ايشان در آرشيو موسيقي ام جزو بهترين هاست اما در حيرتم كه چگونه برخي از وي بت مي سازند و ...
موضوع چگونگي برگزاري مراسم تدفين و تشيع ايشان را كم و بيش شنيده و خوانده ايد و برخي هم ديده ايد.
در مراسم تشيع و به خاك سپاري ايشان، مراسم مراسم ِ تدفين يك مسلمان است بدون توجه به اينكه او ديگر مسلمان نبوده و برايش نماز ميت و اشهد و... مي خوانند و صلوات مي فرستند و مانند يك مسلمان دفن مي شود!
امير قاسمي كه انگار دارد از يك مسابقه فوتبال گزارش مي دهد و سعي دارد عظمت مراسم را به رخ بكشد ( كور نبوديم داشتيم مي ديديم ) و درست در لحظات به خاك سپاري ايشان كلمه ي " خيلي خوشحالم " به كرّات از دهان وي خارج مي شود!
خوشحال از اينكه شهردار بورلي هيلز در مراسم شركت كرده خوشحال از اينكه همكلاسي قديمش را مي بيند و خوشحال از اينكه جنازه با ماشين هاي آنچناني اسكورت شده و... و...و...
و هنرمند نماياني كه برخي هرّ و كرّ كنان از مراسم با شكوه مي گويند و اظهار مي كنند كه بعد از انقلاب اين اولين بار است كه خودمان را در جايي كه بايد ببينيم مي بينيم ( منظور مراسم رسمي و خيلي تشريفاتي ست! )
براي چنين مواقعي ، ما اراكي ها يك ضرب المثل داريم كه مي گويد:
مردن ِ " علي " برا " ولي " بي تَر شد.
( بي تر= Beytar = بهتر ).
چند تماس تلفني كه اخيرا" با تلويزيون هاي لوس آنجلسي توسط برخي آدمها صورت گرفت براستي كه باعث حيرت آدم مي شد.
تماس ها با تلويزيون شب خيز اكثرا" حاوي يك نكته بود و آن هم دلداري دادن آقاي شب خيز و جمله ي " خيلي مردي آقاي شب خيز " را از زبان همه ي تماس گيرندگان مي شنوي!
و نكوهش كاري كه امير قاسمي كرد و فلان وبهمان...
آقايي زنگ زده و گريان مي گويد كه مگر مهستي فقط مال ِ هنرمندان بود!؟ مهستي به همه تعلق داشت چرا بايد مراسمش چنين برگزار مي شد!؟ و ادامه مي دهد آقاي شب خيز من الآن در " استكهلم " هستم زماني كه بيام لوس آنجلس دخل اين آقا رو مي يارم ( آقا، منظور امير قاسمي ست ) و شب خيز كه خوشش مي آيد اما تذكر مي دهد آقا اسم نبريد...
آقايي از تهران زنگ زده بود و با ناله و فغان مي گفت:
آقاي شب خيز من ۴۰ سالمه و تا به حال بياد ندارم كه اينوقت سال بارون بياد اوهو اوهو اوهو( يعني گريه! ) اما آقاي شب خيز سه شبه كه داره آسمون تهران يك بند بارون مياد! آقاي شب خيز آسمون هم مي دونه ما چي رو از دست داديم...
آقاي شب خيز:
عجب!پس آسمان تهران هم گريانه !
آقاي ديگري زنگ زده و اندوهگين و لبالب از غم! مي گويد:
آقاي عليرضا ، يه چيزي شنيدم كه اميدوارم دروغ باشه، من شنيدم كه خانم مهستي اين اواخر مسيحي شده بودند نبايد اين كار رو مي كردند! من از خدا ميخوام كه خانم مهستي با مولا علي محشور بشن! ( با حضرت فاطمه هم نه! با مولا علي! )
و مجري ها هر دو انگار كه كار بسيار ناپسندي از خانم مهستي سر زده سعي در رفع و رجوع كردن مسيحي شدن خانم مهستي دارند و با دستپاچگي هي پشت سر هم مي گويند:
اصل دل آدمه!
و خانم ديگري كه خودش را دوست ِ دوست مهستي معرفي مي كند و خطاب به " سحر " ( دختر مهستي ) مي گويد:
سحر!؟ مادر تو چهل سال زحمت كشيد، مگه كم پول برات گذاشت كه حالا محتاج باشه مراسمش رو يكي ديگه برگزار كنه!؟
و خانم ديگري كه زنگ زده و مي گويد:
خانم هايده و خانم مهستي يعني اصالت ايراني،آقای علیرضا ، ايران اصالتش رو از دست داد...
و آدم در دل مي گويد:
وا مصيبتــــــــــــــــــــــــــا!
منبع : وبلاگ آونگ خاطره ها
