به ما مي گويند جاسوس. شايد به من هنوز كسي نگفته باشد، اما من با توجه به شناخت فردي و روشن و دقيقي كه از آدمهايي مثل علي شاكري و هاله اسفندياري و نازي عظيما دارم، مطمئنم كه آنان اگر بهتر و درستكارتر از من نباشند، قطعا از من بدتر نيستند
به دليل شناختي كه از آنان دارم، مي گويم كه اتهام جاسوسي زدن به آنان بي مانند به زدن اتهام توطئه گري عليه پرولتاريا توسط انشتين با كشف نظريه نسبيت در دوره استالين نيست. به كساني كه براي ايران دل مي سوزانند و براي جلوگيري از جنگ و حمله جهان به ايران در آمريكا و اروپا با افكار عمومي كه عليه ايران آماده مي شود، مي جنگند و همه جا تهمت دفاع از حكومت ايران را مي خورند، مي گويند جاسوس آمريكا. اين موضوع امروز نيست و اين بهانه و بازي سياسي است
من يك هفته در سال 1378 توسط قاضي مقدس و بازجويانش به عنوان جاسوس بازجويي شدم و از من خواسته شد تمام روابطم را با كساني كه در سفرهاي خارجي ديده ام، بگويم و اين در حالي بود كه در آن سال من هنوز گذرنامه هم نداشتم و هرگز از كشور بيرون نرفته بودم. از من سووال كردند با كدام سفارتخانه در تهران تماس داشتي؟ من هرگز با هيچ سفارتخانه اي تماس نداشتم. آخر كار بازجو از من پرسيد: چه خارجي هايي را در تمام عمرت ديده اي؟ برايش توضيح دادم كه از سال 1357 تا آن روز فقط يك بار خبرنگار هرالد تريبيون را كه براي گرفتن گزارشي به ايران آمده بود، ديده ام و فقط يك كلمه به او سلام كرده ام. يك هفته بازجويي براي هيچ و پوچ و تازه من خوش شانس ترين بودم. به عبدالفتاح سلطاني وكيل خوشنام كشور نيز تهمت جاسوسي زدند و به اين اتهام واهي او را 219 روز در سلول انفرادي نگه داشتند. كيهان هر روز عليه او مقاله نوشت و او را جاسوس اسرار اتمي كشور خواند. چنانكه همين روزنامه شيرين عبادي برنده جايزه صلح نوبل را نيز جاسوس و عامل بيگانه خوانده بود و همچنان چنين اش مي نامد. پس از سه سال دادگاه تجديد نظر عبدالفتاح سلطاني را از همه اتهاماتش از جمله جاسوسي تبرئه كرد. اين معني نظام قضائي جمهوري اسلامي و شرافت روزنامه نگاري كيهان است
به فيلسوف و دانشمند محترمي مانند رامين جهانبگلو اتهام جاسوسي زدند و چندين ماه بدين اتهام واهي در محبس اش افكندند تا وادارش كنند كه اعتراف كند با بيگانگان همكاري كرده است. خبرنگاران ايسنا مي گويند وقتي جهانبگلو وارد اين خبرگزاري شد تا با رضايت خودش با آنان مصاحبه كند و اعتراف كند كه با بيگانگان همكاري مي كرده است، خبرنگاران ايسنا هم حاضر به مصاحبه با او نبودند، تا اينكه مقامات قضائي با ايسنا تماس گرفتند و مجبورشان كردند كه با وي مصاحبه كنند. حتي در آن مصاحبه نيز جهانبگلو نگفت كه جاسوس بيگانگان بوده است، با اين وجود همين حالا هم قوه قضائيه در كمال بي شرمي او را جاسوس مي خواند و كيهان دائما نام او را با صفت جاسوس توصيف مي كند. اين معني نظام قضائي جمهوري اسلامي ايران و شرافت روزنامه نگاري كيهان است
اينها كه چيزي نيست، روزنامه كيهان بيست سال است كه روزنامه نگار برجسته ايراني مسعود بهنود را به دليل سفري كه سي سال قبل به فلسطين كرده، جاسوس اسرائيل مي خواند و به دليل همكاري اش با خوشنام ترين رسانه جهان يعني بي بي سي او را جاسوس انگليس مي دانست. هاله اسفندياري فقط به اين دليل زنداني است كه براي جلوگيري از جنگ عليه تندروهاي آمريكايي سخن گفته است و وقتي به او گفته اند كه به ايران سفر نكند، باورش نشده است كه ممكن است اين حكومت دانشمند شصت و هفت ساله اي را كه مخالف جنگ و براندازي است، دستگير مي كنند و به او اتهام جاسوسي مي زنند. علي شاكري فقط به اين دليل جاسوس حوانده مي شود كه سه سال است هميشه در آمريكا عليه سياستهاي جنگ طلبانه تندروهاي آمريكايي مبارزه كرده است و باورش نمي شد كسي كه در آمريكا به عنوان عامل جمهوري اسلامي متهم است، در ايران به عنوان جاسوس آمريكا زنداني شود. من نمي دانم علي شاكري و هاله اسفندياري و نازي عظيما، دقيقا در همين شش ماه گذشته پس از سي سال زندگي در آمريكا تازه يادشان افتاد جاسوسي كنند؟ يا هميشه جاسوس بودند؟ اگر هميشه جاسوس بودند چرا پارسال و دو سال قبل كه همين افراد به ايران سفر مي كردند، آنان را دستگير نكردند؟ اين چه كشوري است كه جاسوسانش همه شان چندين كتاب نوشته اند و اگر فهرست قلم بمزدها و متهمان جاسوسي و عناصر مساله دار را از كتابخانه جمهوري اسلامي حذف كنيم، تمام قفسه هاي آن خالي مي ماند. اين چه كاري است كه با ما مي كنيد
ما طرفدار براندازي نيستيم
به ما مي گويند طرفدار سرنگوني نظام و به دوستان مان اتهام مي زنند كه شما مي خواهيد از طرق مختلف اين حكومت را نابود كنيد. اين در حالي است كه ما با صداي بلند، بارها و بارها، در محافل بين المللي، در نوشته هاي روزانه و حتي در راديوها و تلويزيون هاي آمريكايي گفته ايم كه با براندازي مخالفيم، به چه زباني بايد بگوئيم؟ همه نظام هاي سياسي سعي مي كنند نشان بدهند كه دشمنان كمتري دارد، جز حكومت ايران كه شب و روز تلاش مي كند تا كساني كه قصد نابودي اش را ندارند، به عنوان دشمنان و معاندان خود قلمداد كند. اين چه بيماري است كه بر شما غلبه كرده و رهايتان نمي كند. به چه زباني بايد بگوئيم كه ما قصد نابودي شما را نداريم؟ به چه زباني بايد بگوئيم كه ما مي خواهيم شما رفتارتان را اصلاح كنيد؟ دو سه ماه قبل صدا و سيماي جمهوري اسلامي آدم معتدل و ميانه رويي مانند سعيد رضوي فقيه را كه بخاطر اينكه دلش نمي خواست رابطه اش با ايران قطع شود، و مي خواست دائما در رفت و آمد با ايران باشد، با روزنامه اينترنتي روزآنلاين هم همكاري نمي كرد، به عنوان يكي از مشاورين آمريكايي ها براي حمله نظامي به سوريه و ايران نام برد. سعيد رضوي فقيه كه اگر آمريكا به ايران حمله كند، مطمئنم او در صف اول جنگجويان با آمريكا قرار مي گيرد. مني كه متهم به طرفداري از هاشمي رفسنجاني و اصلاح طلبان در انتخابات هستم و به اين اتهام افتخار مي كنم، چگونه مي توانم طرفدار براندازي باشم؟ شما بيماريد؟ مشكل روحي داريد؟ مرض بي دشمني برشما غلبه كرده است كه اينگونه همه مخالفان خود و منتقدان تان را دشمن و برانداز مي خوانيد
هر روز به اشكال مختلف داريم ملتي را كه ذاتا حكومت ستيز هستند و هميشه دوست دارند همه چيز از بيخ تغيير كند، به صد زبان مي خوانيم كه اصلاحات را بپذيرند و بسياري از كينه هاي مان را كه مي توانيم عليه مسوولان كشور است، خودسانسوري مي كنيم كه بگوئيم ما طرفدار سرنگوني حكومت نيستيم. دليل اين موضع گيري هم ترس ما نيست، من از وحشت حكومت نيست كه به اصلاح معتقدم، من بخاطر شرايط كشور و نگاهي كه به وضع جامعه شناختي ايران دارم چنين اعتقادي دارم. وقتي از ايران بيرون آمدم چند ماهي تند رفتم و پس از آن خودم را كنترل كردم، ديگر بايد چه كنيم كه شما بفهميد كه ما برانداز نيستيم
جنگ ايران و هلند از كي شروع شده است
آيا كشور هلند دشمن جمهوري اسلامي ايران است؟ آيا هلندي ها قصد سرنگوني جمهوري اسلامي را دارند؟ و آيا هلندي ها به ما دستور مي دهند كه چه بگوئيم و چه بنويسيم؟ آيا آنچه ما مي نويسيم با آنچه قبلا مي نوشتيم فرق مي كند؟ كسي براي من توضيح دهد كه دريافت پول از يك سازمان غير دولتي اروپايي بدون اينكه آنان دخالتي در كار ما بكنند، چه اشكالي دارد؟ اصلا فرض كنيم كه ما از دولت هلند پول مي گيريم، اين چه اشكالي دارد؟ مگر ما عليه كشورمان رفتار مي كنيم؟ مگر ما با اين پول فسق و فجور در كشور راه انداخته ايم؟ ما يك وب سايت اينترنتي يا يك راديو يا يك تلويزيون خبري و تحليلي با چنين پولي دائر مي كنيم تا حرف خودمان را بزنيم. حرفي كه مورد نظر مردم ايران است. كجاي اين كار اشكال دارد؟ فرق ما با راديوي فارسي بي بي سي كه پول آن را دولت انگليس مي دهد و راديوي فارسي دويچه وله كه پول آن را دولت آلمان مي دهد و راديوي فارسي آر اف اي كه پول آن را دولت فرانسه مي دهد، چيست؟ جز اينكه مديريت و كنترل ما دست خودمان است و كنترل اين سه راديو دست دولت هاست. آيا ماهيتا در كيفيت برنامه هاي اين دو نوع راديو و سيستم خبررساني چه تفاوتي وجود دارد؟ چرا ما مزدور خارجي هستيم و بي بي سي و صداي آلمان نيستند؟ حداقل با اين تفاوت كه دولت انگليس مستقيما در حوزه جنگي آينده ايران است و هلند حداقل در مدت وجود داشتنش با ايران هيچ وقت مشكلي نداشته. اين سوء تفاهم را رفع كنم كه از نظر من بي بي سي يك رسانه مفيد خبررساني است كه بسياري از مردم ايران بحق خبررساني آن را درست تر و عادلانه تر و نزديك تر از واحد مركزي خبر صدا و سيما مي دانند. و خودم نيز چه در گذشته و چه در حال حاضر با بي بي سي كار مي كنم و كار خواهم كرد، اما مي خواهم بگويم كه اين گفته كه ما از يك سازمان غيردولتي در هلند پول مي گيريم و هلند همان كشوري است كه به وب سايت « گذار» هم پول مي دهد و وب سايت گذار وابسته به فريدام هاوس است و اخيرا كشف شده كه فريدام هاوس يك موسسه نزديك به جمهوريخواهان است، چه ربطي دارد به اينكه ما كاركنان روزآنلاين يا راديو زمانه هم به جمهوريخواهان آمريكا ربط داريم؟ اصلا اين چه استدلالي است كه در پايان آن ثابت مي شود كه كشور ابرقدرتي مانند آمريكا با 300 ميليون جمعيت كه سياست جهان را كنترل مي كند، براي اداره موسسات تحت فرمانش از دولت هلند پول مي گيرد؟ چطور اين استدلال احمقانه اثبات شده است و به بهانه آن هر روز به نويسندگان و آزاديخواهان و خردمندان اين كشور يك انگ مي زنند؟ و چطور شد كه دقيقا در سال 1386 معلوم شد كه ما مزدور اجانب هستيم و تا پارسال هيچ مشكلي وجود نداشت؟ آيا خبرنگاران و مسوولان راديوهاي بي بي سي و دويچه وله و حتي صداي آمريكا به ايران نمي روند؟ مگر هاله اسفندياري و علي شاكري و نازي عظيما بار اول شان بود كه به ايران مي رفتند؟ چگونه شد كه در سال گذشته اين افراد جاسوس آمريكا نبودند، و امسال به يكباره جاسوس آمريكا شدند؟ چگونه شد كه رامين جهانبگلو كه در كانادا زندگي مي كرد به ايران رفت و به كار علمي اش ادامه داد و يكباره تبديل به جاسوس شد؟ در حالي كه چند سالي بود كه او در ايران زندگي مي كرد و اصلا گرايش خاص سياسي هم نداشت، حتي به عنوان يك اصلاح طلب هم به حساب نمي آمد. آنچه گفته مي شود و اتهاماتي كه زده مي شود، بهانه است و بازي سياسي براي گروگان گرفتن آدمها تا معامله سياسي بر سر آزادي آدمها صورت بگيرد
از كمك شش ميليون دلاري تا هفتاد ميليون دلاري
سالهاست كه به ما اتهام مي زنند كه شما از آمريكايي ها پول مي گيريد. اين هم دروغ و هم بهانه است. اولين بار من و دوستانم در روزنامه جامعه توسط نماينده دزفول در مجلس متهم شديم كه شش ميليون دلار از آمريكا پول گرفتيم تا عليه حكومت كاري كنيم. مشروح ماجرا اين بود كه يك دانشگاه كه بودجه اي معادل شش ميليون دلار براي پروژه اي داشت، تصميم گرفت يك كتاب از دكتر سروش را به انگليسي منتشر كند. كتابي كه احتمالا در 2000 نسخه و با صرف 20 هزار دلار احتمالا چاپ مي شد، نماينده دزفول معتقد بود كه چون اين كتاب را يك دانشگاه آمريكايي چاپ مي كند و چون بودجه آن دانشگاه شش ميليون دلار است و چون دكتر سروش استاد شمس الواعظين سردبير روزنامه جامعه بود، بنابراين همه ماها از آمريكا شش ميليون دلار گرفته بوديم. اين در حالي بود كه مثلا آدمي مثل من براي نوشتن طنز روزانه از روزنامه جامعه ماهانه صد هزارتومان دستمزد مي گرفتم و كارمندان روزنامه جامعه هميشه براي گرفتن دستمزدشان با امورمالي كه حقوق ها را دير مي داد، چون پول نداشت، درگير بودند. البته در همان زمان درآمد اصلي من به سياق پنج سال 1370 تا 1375 از نوشتن پلاتو و فيلمنامه براي برنامه هاي كمدي تلويزيون مي گذشت و در همان زمان كه ماهانه از جامعه صد هزار تومان مي گرفتم، ماهي پنج ميليون تومان براي نوشتن برنامه تلويزيوني اي به نام « قاصدك» بدون نام خودم از تهيه كننده اي در صدا و سيما دستمزد مي گرفتم. ( توضيح بدهم كه اين دستمزد براي نوشتن برنامه تلويزيوني دستمزد بالايي نيست و اصولا نرخ كار تلويزيوني در ايران همين است.) نكته اين كه در همان زمان كه من متهم بودم كه از آمريكا پول مي گيريم، 90 درصد درآمد من از طريق نوشتن فيلمنامه براي تلويزيون و سينما بود و پول مان از دستگاه آقاي لاريجاني مي آمد. و البته من هم قطعا چنان استعدادي داشتم كه تهيه كننده تلويزيون ترجيح مي داد با من كار كند، اين كار يك كار حرفه اي بود و هست. و نكته ديگر اينكه در همان زمان دستمزد كاركنان روزنامه هايي مثل همشهري و ايران و كيهان و اطلاعات بسيار بيشتر از ماهايي بود كه از آمريكا پول مي گرفتيم
چو پرده دار به شمشير مي زند همه را
روزي در پاريس بودم كه روزنامه جمهوري اسلامي نوشت كه من به فرانسه پناهنده شده ام، قرار بود دو هفته ديگر برگردم، اما بلافاصله دوسه روز بعد برگشتم. ما ايستاديم در ايران و كارمان را كرديم، بهنود ايستاد و عليرغم همه اتهامات كارش را كرد، هوشنگ اسدي و نوشابه اميري كه اولي نورچشمي كيهان است و سهميه فحاشي او تا ابد انگار قطع نخواهد شد، ايستاد و كارش را كرد، حسين باستاني ايستاد و كارش را كرد. اميد معماريان و سينا مطلبي نيز همين طور و بعد، آنان شروع كردند به زدن و زدند و زدند و زدند، چنان كردند كه ما كه آرام ترين و معتدل ترين بوديم و حاضر بوديم كه در همان شرايط دشوار و در همان روزنامه هايي كه عمرشان مثل عمر پروانه ها صبح آغاز مي شد و شب به پايان مي رسيد كار كنيم، مجبور شويم كه از كشور فرار كنيم و به دنياي آزاد پناهنده شويم. گوئي عهدي است از الست كه نويسنده و متفكر و آزاد انديش را بايد از كشور فراري دهند و به غربت دچارش كنند و اگر شانس نياورد در فرنگ بپوسانندش و تمامش كنند. مگر اين بلا بر سر دهها چون من و ما نيامد و مگر فقط قصه قصه امروز است؟ اين چه وضع نفرت انگيزي است كه نويسنده جماعت آخر كار براي خودكشي هم بايد مثل صادق هدايت برود پاريس، يعني براي مردن هم در تهران جايي براي ما نيست؟ ممكن است بگويند آن يكي نيهيليست بود، شريعتي كه ديگر نيهيليست نبود. اين چه فرهنگي است كه داريم؟ اين چه مرضي است؟ مگر ما چه گفته بوديم؟ و مگر ما الآن چه مي گوئيم؟ چرا بايد طنزنويسي مثل هادي خرسندي كه روزگاري نويسنده محبوب تلويزيون رسمي كشور و روزنامه هاي عادي ايران بود و بي ترديد بزرگترين شاعر طنزسراي بعد از ايرج ميرزاست، بايد در لندن زندگي كند و نشريه اش روي دوشش از اين سوي جهان به آن سوي جهان حمل شود و خوانندگانش در سرزمين كلمات فارسي از او محروم باشند؟ چرا طنزنويس بزرگي مانند پزشكزاد كه بهترين آثارش با هيچ دولتي تضاد ندارد، بايد حسرت به دل نويسندگي در ايران باشد؟ چرا من ابراهيم نبوي بايد وقتي كه 48 كتابم را در ايران چاپ كردم و حالا كه 20 كار ديگر آماده چاپ دارم، بايد حسرت چاپ كتابهايم را در ايران بخورم؟ جرم ما چيست؟ چرا بايد نويسنده اي مانند بهنود كه قلمي دلنشين و شيرين چون عسل دارد و در كشوري مثل ايران كه رمان و داستان در سال شانس بياورد سه هزار نسخه مي فروشد، كتاب « اين سه زن» اش حداقل 150 هزار تا 200 هزار نسخه فروخته است، نبايد در تهراني زندگي كند كه كلمه به كلمه كتابهايش از آنجا مي آيد؟ چرا عباس معروفي و فرج سركوهي و رضا براهني و شاهرخ مسكوب و سروش حبيبي و فريدون تنكابني و سايه و عباس ميلاني و اكبرگنجي و بسياري ديگر نبايد بتوانند به كشور خودشان كه دوستش دارند و مركز زايش كلمات شان است بروند و هميشه وحشت اين را داشته باشند كه به جرم نويسندگي و آگاهي داشتن و دادن از كشورشان بايد تبعيد باشند؟ جرم ما چيست؟ قاتلان كدام كسانيم و سارقان شب روي كدام خانه ها بوديم
ما رانده شدگان هميشگي
مي خواستم بگويم كه نسل ما آواره بي خردي يك جامعه شده است، اما مي بينم درست نگفته ام. مگر نه اينكه چند ميليون ايراني از نسل هاي مختلف در پنج دوره مختلف مهاجرتي و به دلايل مختلف مجبور به ترك ايران نشده اند؟ پس مشكل چيز ديگري است، بزرگتر از اين كه ما مي پنداريم. مي خواستم بگويم كه ما نويسندگان دوم خردادي به تبعيد افتاديم، مي بينم آنهايي كه در دهه شصت در سخت ترين شرايط قرباني شدند، آنها هزاربار سخت تر از ما آواره شدند. مي خواستم بگويم كه اين مشكل جمهوري اسلامي است، يادم افتاد به گفته تيمسار نصيري رئيس ساواك دوران پهلوي كه در پاسخ به سفير ايران در انگليس در مورد چند دانشجوي ايراني كه مي خواستند به كشور برگردند و نمي خواستند بگويند گه خوردم، گفته بود: « يا بايد با ما همكاري كنند يا آنقدر توي لندن بمانند تا بپوسند و همانجا بميرند.» روزگار معلم بدي است، بالاخره لندني ها سه چهار سال بعد به ايران برگشتند و از نصيري جز يك عكس دلخراش برهنه چيزي در حافظه تاريخ نماند. اين چه نفريني است كه ما دچارش شديم
ما نويسنده ايم و مي نويسيم
ما روزنامه نگاريم، ما نويسنده ايم، ما مي خواهيم بنويسيم و دوست داريم در كنار آفرينش كلمات و روياهاي مان، به توسعه دموكراسي و آزادي و جامعه مدني و عدالت در ايران كمك كنيم. ما نمي خواستيم از وطن مان برويم، آنقدر آزارمان دادند و گلوي مان را فشردند كه عليرغم تمايل مان گريختيم. حالا نه من مجبورم خود را پنهان كنم و نه ترسي از وزارت طلاعات و دادگاه مطبوعات دارم، با اين وجود، دارم فرياد مي زنم كه ما جنگجو نيستيم، ما دشمن نيستيم، ما نمي خواهيم حكومت را نابود كنيم. ما حتي در همين اروپا هم مراعات بسياري از قوانين ايران را مي كنيم تا بتوانيم با مردم حرف مان را بزنيم تا صداي مان در ايران شنيده شود و كلمات مان خوانده شود. هنوز يك سال و نيم از خروجم از ايران نگذشته بود كه به آنان كه مي شناختم و دستي در كشور داشتند پيغام دادم كه مي خواهم برگردم و حاضرم زندانم را هم بروم ولي بتوانم بروم و بيايم و مثل يك ايراني عادي زندگي كنم، گفتند بمان تا چند ماه ديگر. اين داستان بر من و چند تن ديگر رفت و مي دانم كه اكنون نيز بر بسياري مي رود. حكايت چنين است
آنها مي خواهند ما ننويسيم
به ما مي گويند برانداز، نه بخاطر اينكه برانداز هستيم، بلكه براي اين كه معجزه كلمات از اثر هر اسلحه اي بيشتر است و ما نمي خواهيم هيچ گلوله اي از سوي هيچ كسي به سوي پيشاني شخص ديگري شليك شود. به ما مي گويند براندازان نرم، چون هر چه مي جويند دليلي براي برانداز بودن ما پيدا نمي كنند. به ما مي گويند مزدور خارجي، بخاطر اينكه مي خواهند مردم كلمات ما را نخوانند، به ما مي گويند از خارجي پول مي گيريم، چون مي خواهند ننويسيم و امواج آگاهي را به جامعه نفرستيم. اما ما كاري جز نوشتن بلد نيستيم. ما محكوم به نوشتن و گفتن هستيم. هشتاد سال قبل، وقتي مجلس تشكيل شد، مرحوم مدرس توسط رجاله هايي كه با هر كس و ناكسي سر و سري داشتند، متهم شد كه از خارجي ها پول گرفته است. مدرس در كمال خونسردي گفت: « بله، پول گرفتيم و براي انقلاب و مردم مصرف كرديم و تمام رسيدهاي آن را هم داريم، اگر لازم شد بگوئيد تا برايتان بياوريم
و ما خواهيم نوشت، هر روز و هر روز و هر روز
مشكل ما اين است كه نمي دانيم با چه زباني بايد بگوئيم كه ما دشمن نيستيم، ما مزدور نيستيم، ما نويسنده ايم، ما از آنچه در كشور مي گذرد انتقاد داريم و حق داريم حرف مان را بزنيم. كلمات به ما مي گويند كه نبايد ساكت بمانيم. ما هر روز مشغول خلق كلمات هستيم، ما هر روز رسانه اي تازه مي سازيم، ما مي گوئيم چون مي فهميم و مخاطبان ما مي خوانند چون مي خواهند بدانند. ما نمي پوسيم و نابود نمي شويم، چون به اندازه تمام ظلم و ستمي كه بر مردمان و كشورمان مي رود انگيزه داريم، با همين انگيزه از اروپا پول مي گيريم كه رسانه بسازيم، اگر موفق نشديم از هموطنان ايراني مان صد دلار صد دلار پول مي گيريم، اگر موفق نشديم از داخل كشور پول مي گيريم، اگر موفق نشديم رسانه ارزان ايجاد مي كنيم، در هر حال ما مثل آواري از كلمات در اين دو سال آينده روي سرتان مي ريزيم، درها را ببنديد از پنجره مي آئيم، اينترنت را قطع كنيد از راديو مي آئيم، از تلويزيون مي آئيم. ما خواهيم نوشت، ما مجبوريم بنويسيم، ما زبان مردم هستيم و مردم نوشته ما را مي خوانند، ما نمي توانيم ننويسيم. من مي نويسم، نه براي نابود كردن تو، براي اينكه خودت را اصلاح كني. اي كاش مي فهميدي كه بايد خودت را اصلاح كني، حالا كه نمي فهمي به زور كلمات به تو مي فهمانم. دست تان از روي دهان مان برداريد. ما براي نابود كردن شما توطئه نكرده ايم، لطفا اين را بفهميد

